|
خیلی وقت دل تنگم و بی قرار ! خیلی وقت این بی قراری با من همراه ! دلم گرفته و نمی دونم باید به کدوم سمت و سویی پناه ببرم! دلتنگی هایم را با چه کسی تقسیم کنم؟ افسوس که خدا هم صدایم را نمی شنود! من سکوت کردم! اما در دل فریادهایی می زنم اما افسوس خدا هم صدای فریادهایم را نمی شنود ! افسوس ! افسوس که هر دم باید سکوت کردو این فریادهاست که در وجودم ماندگاره! ای کاش می توانستم ؟ ای کاش می توانستم چشمانم را به تو هدیه دهم ! دلم برایت می سوزد و هر شب برایت اشک می ریزم! وقتی در مقابلم قرار می گیری افسوس می خورم که چرا نمی تونم چشمم را به تو هدیه بدم ! ای کاش می توانستم تا این عذاب از من دور می شد ! دردم یکی دو تا نیست ! دردم فقط عاشقی نیست! دردهایم زیاده به دادم برسه ای خدای زمین و آسمان!! تا به کجای قصه باید از دلتنگی نوشت! تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت ، تا به کی با ضربه های درد باید رام شد! یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد ! بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار؟ خسته از این زندگی با غصه های بی شمار!!
دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست!! ( فروغ فرخزاد)
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 22:53 توسط خاطره |
خیلی وقت بغض تنهایی تو وجودم رخنه کرده!
خیلی وقت دوست داشتن را فراموش کردم و نمی خوام دیگه باورش کنم! خیلی وقت چشمان پر انتظارم چشم به در دوخته! خیلی وقت این بغض تنهایی راه گلویم را گرفته و داره خفم می کنه! خیلی وقت هر چی دستانم را دراز می کنم، هیچ چیزی را نمی یابم، خیلی وقت دست گرمی دستانم را نگرفته! خیلی وقت کسی دست روی شونهام نگذاشته تا آرومم کنه! خیلی وقت کسی اشکهایم را پاک نکرده! خیلی وقت تو تنهایی اشک می ریزم تا آروم شم ! خیلی وقت این بغض در تمام وجودم رخنه کرده و رهایم نمی کنه! خیلی وقت یک حس غریب تمام وجودم را فرا گرفته و بهم می گه : کسی که عاشق نباشه بر باد رفته است !! پس خیلی وقت من بر باد رفتم ! خیلی وقت !! می آیم ،می آیم ،می آیم ، و آستانه پر از عشق می شود ومن درآستانه به آنها که دوست میدارند سلامی دوباره خواهم کرد! (فروغ فرخزاد)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 12:15 توسط خاطره |
من عاشق پائیزم من عاشق پائیزم، پائیز بی برگم، پائیز زیبایم ! من در پائیز رویاها و خاطراتم نهفته شده ای پائیز زیبایم خوش آمدی ! با فرا رسیدن فصل پائیز رویاها و آرزوهایم در ذهنم مرور می شه ! وقتی راه می رم وقتی نفس می کشم ، بو و طراوت و زیبایی پائیز را حس می کنم! وقتی برگهای زیبای پائیز را نگاه می کنم، وقتی حس بودن را با برگها تقسیم می کنم، یک چیز برایم باقی خواهد ماند ! و آن این است ای پائیز زیبایم، پائیز بی برگم کجاست ؟؟؟؟؟ او را از تو می خواهم ! من اورا از تو می خواهم ! آری طعم رفتنت نه دریایست نه سرابی طعم رفتن تو طعم مایل به تلخی است که هیچ رنگی نتوانست جز کبود جور آن را بکشد پس این کبود سیاه بخشی از رفتنت خواهد بود!!! کاش پاییز بودم...! کاش چون پاییز خاموش و معدل انگیز بودم! برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد آفتاب دیدگانم سرد می شد آسمان سینه ام پردرد می شد ناگهان طوفان اندوهم به جان چنگ می زد! اشک هایم همچون باران دامنم را رنگ می زد اما دوری روی تو را هرگز نمی دیدم؟! و ای کاش پاییز بودم...؟! ( فروغ فرخزاد)
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 22:12 توسط خاطره |
|